تبليغاتX
زمزمه های دل
پنجشنبه پانزدهم تیر 1385
آخرین پست...

سلام سلام:

عمر وبلاگم تموم شد...

نگران نباشین... حالا حالا ها از دستم راحت نمیشین... من هستم همچنان اما با این وبلاگ:

http://sheidayi.blogfa.com

همه ی دوستای عزیزی هم که اینجا لینک کردم تو وبلاگ جدید هم لینک کردم...لطفا شما هم آدرس اینک منو به لینک وبلاگ جدید و با نام « شیدایی» تغییر بدین...ممنون!

منتظر نظرهای قشنگتون واسه وبلاگ جدید هستم!

وبلاگ خوبی بود...دوستای زیادی پیدا کردم... به امید دیدار شما در « شیدایی »

+ شیدا (دختر بارانی)
چهارشنبه بیست و چهارم خرداد 1385
قالب جدید...

 

« قالب جدید »

 

 

دوستان عزیزم سلام:

قالب جدید وبلاگم مبارک!

قالب این وبلاگ کادوی تولدم(2 خرداد)هست...که از یه دوست خوب یه رفیق واقعی و بهتره بگم به خواهر مهربون بهم رسید...مرسی « مانیا » جونم واسه این کادوی قشنگت...امیدوارم بتونم جبران کنم عزیزم...

خلاصه اینکه امسال روز تولدم خیلی کادوهای عجیب و باحال گرفتم...

خیلی قالبش قشنگه...نه؟

همین دیگه...این پست رو زدم که یا بار دیگه از « مانیا » جونم تشکر کنم و همه بدونن که قالب این وبلاگ رو خود « مانیا » طراحی کرده...!

آخر استعداد و هنره ها این « مانیا »

بازم میگم : « مانیا جونم...مرسی »

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

یه نکته ی مهم :

چرا همه از تیره بودن وبلاگ ایراد میگیرن؟

مگه وبلاگ من از عشق نیست؟

مگه مشکی رنگ عشق نیست؟

مگه مشکی رنگ یه رنگی نیست؟

من که اعتقاد دارم مشکی رنگ یه رنگیه!

+ شیدا (دختر بارانی)
سه شنبه بیست و سوم خرداد 1385
دیوار...

 

« دیوار »

 

 

مادر خسته از خرید برگشت و به زحمت زنبیل سنگین را داخل خانه آورد. پسر بزرگش که منتظر بود، جلو دوید و گفت : مامان، مامان!وقتی من در حیاط بازی میکردم و بابا داشت با تلفن صحبت میکرد، تامی با ماژیک روی دیوار اتاقی که شما تازه رنگش کرده اید، نقاشی کرد!

مادر عصبانی به اتاق تامی کوچولو رفت.

تامی از ترس زیر تخت قایم شده بود، مادر فریاد زد  : تو پسر خیلی بدی هستی و تمام ماژیک هایش را در سطل آشغال ریخت.تامی از غصه گریه کرد.

ده دقیقه بعد وقتی مادر وارد اتاق پذیرایی شد، قلبش گرفت. تامی روی دیوار نوشته بود :

« مادر دوستت دارم!»

مادر در حالی که اشک میریخت به آشپزخانه برگشت و یک قاب خالی آورد و آن را دور قاب آویزان کرد.

تابلوی قلب قرمز هنوز هم در اتاق پذیرایی بر دیوار است!

 

نویسنده : ناشناس!

+ شیدا (دختر بارانی)
سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1385
یاد...

 

« یاد »

 

 

دو دوست با پای پیاده از جاده ای در بیابان عبور میکردند. بین راه سر موضوعی اختلاف پیدا کردند و به مشاجره پرداختند. یکی از آنها از سر خشم، بر چهره ی دیگری سیلی زد.

دوستی که سیلی خورده بود، سخت آزرده شد ولی بدون آنکه چیزی بگوید روی شن های بیابان نوشت:

« امروز بهترین دوست من، برچهره ام سیلی زد.»

آن دو در کنار یکدیگر به راه خود ادامه دادند تا به یک آبادی رسیدند. تصمیم گرفتند قدری آنجا بمانند و کنار برکه استراحت کنند. ناگهان شخصی که سیلی خورده بود، لغزید و در برکه افتاد. نزدیک بود غرق شود که دوستش به کمکش شتافت و او را نجات داد.بعد از آن که از غرق شدن نجات یافت، بر روی صخره ای سنگی این جمله را حک کرد:

« امروز بهترین دوستم جان مرا نجات داد.»

دوستش با تعحب از او پرسید:« بعد از آنکه من با سیلی تو را آزردم، تو آن جمله را روی شن های صحرا نوشتی ولی حالا این جمله را روی صخره حک میکنی؟»

دیگری لبخند زد و گفت:« وقتی کسی مارا آزار میدهد، باید روی شن های صحرا بنویسیم تا بادهای بخشش، آن را پاک کنند ولی وقتی کسی محبت در حق ما میکند باید آن را روی سنگ حک کنیم تا هیچ بادی نتواند آن را از یاد ها ببرد.»

 

        نویسنده : ناشناس!

+ شیدا (دختر بارانی)
پنجشنبه سی و یکم فروردین 1385
باران...

 

« باران »

 

 

میگفتی که دوستم داری

به تعداد قطره های بارانی که

بر صورتت میریزد.

و من نیز دوستت میدارم؛

بدون توجه به چتری که...

روی سرت گرفته ای!!!

 

       

                    نویسنده : میلاد تهرانی

          ( دو ماهنامه ی موفقیت_ شماره ی95 )

+ شیدا (دختر بارانی)
یکشنبه سیزدهم فروردین 1385
ایمان...

 

« ایمان »

 

 

مرد جوانی که مربی شنا و دارنده ی چندین مدال المپیک بود، به خدا اعتقادی نداشت. او چیزهایی را که درباره ی خداوند و مذهب می شنید مسخره میکرد.

شبی مرد جوان به استخر سر پوشیده آموزگاهی رفت. چراغ خاموش بود ولی ماه روشن بود همین برای شنا کافی بود.

مرد جوان به بالاترین نقطه ی تخته شنا رفت و دستانش رو باز کرد تا درون استخر شیرجه برود.

ناگهان، سایه ی بدنش را همچون صلیبی روی دیوار مشاهده کرد. احساس عجیبی تمام وجودش را فراگرفت. از پله ها پایین آمد و به سمت کلید برق رفت و چراغ ها را روشن کرد.

آب استخر برای تعمیر خالی شده بود!

 

      نویسنده : ناشناس!

+ شیدا (دختر بارانی)
سه شنبه بیست و سوم اسفند 1384
نرو...

 

 «  نرو »

 

 

 

نه!نرو!صبر کن

 

قرارمان این نبود

 

باید سکه بیاندازیم

 

اگر شیر آمد : تردید نکن که دوستت دارم

 

اگر خط آمد : مطمئن باش که دوستدارت هستم

 

... صبر کن سکه بیندازیم

 

اگر دوستت نداشتم... آن وقت برو!

 

 

               نویسنده : پرستو عوض زاده

          ( ماهنامه ی موفقیت _ شماره ی 94 )

+ شیدا (دختر بارانی)
یکشنبه چهاردهم اسفند 1384
آینه...

 

« آینه »

 

 

 

خانواده ی بسیار فقیری بودند که در یک مزررعه و یک کلبه ی کوچک کنار مزرعه کار و زندگی میکردند. کلبه ی آن ها نه اتاقی داشت و نه اسباب و اثاثیه ای.

اعضای خانواده از برداشت محصولات  مزرعه آن قدری گیرشان می آمد، که شکم شان را به سختی سیر کنند.

اما یک سال بدون هیچ علتی محصول، کمی بیشتر از حد معمول به دست آمد. در نتیجه کمی بیشتر از نیازشان پول به دست آوردند.

زن کاتولوگ کهنه و خاک گرفته ای را بیرون کشید و ورق زد...همچنان که صفحات آن را یکی یکی ورق میزد، افراد خانواده هم دورش جمع میشدند.

بالاخره زن آینه ی بسیار زیبایی دید و به نظرش رسید که از همه چیز بهتر است. پیش از آن هرگز آینه ای نداشتند... از آنجا که پول کافی برای خریدنش داشتند، زن آن را سفارش داد.

در حدود یک هفته بعد وقتی که همه در مزرعه سرگرم کار بودند، مردی سوار بر اسب از راه رسید.او بسته ای در دست داشت و خانواده به استقبالش رفتند.

به محض این که امضا دادند و بسته را تحویل گرفتند، همه در کلبه دور مادرشان جمع شدند.

زن، اولین کسی بود که بسته را باز کرد و در آینه نگاه کرد و جیغ زد:« جان...تو همیشه میگفتی من زیبا هستم. من واقعا زیبا هستم!»

مرد آینه را به دست گرفت، در آن نگاه کرد، لبخندی زد و گفت:« تو هم همیشه میگفتی که من خشن هستم ولی من جذاب هستم.»

نفر بعدی دختر کوچکشان بود که در آینه نگاه کرد و گفت:

« مامان، مامان، چشم های من هم شبیه تو هست!»

اتفاق ناخواسته این بود که:

پسر کوچک شان که مثل همه پسر بچه ها بسیار پر انرژی بود، از راه رسید و پیش از هر اقدامی از سوی آن ها آینه را قاپید.

او در چهار سالگی از قاطر لگد خورده و صورتش از ریخت افتاده بود...او فریاد زن:« من زشتم!من زشتم!»

و در حالی که می لرزید به پدرش رو کرد و گفت:« پدر، آیا من همیشه همین ریخت بودم؟»

« بله پسرم، همیشه همین ریخت بودی.»

« با این حال تو من را دوست داری؟»

« بله پسرم، دوستت دارم.»

« چرا؟ برای چه من را دوست داری؟»

« چون که مال من هستی!»

______________________

 

... و من:

 هر صبح وقتی صادقانه به خودم نگاه میکنم و میبینم درونم زشت است، از خدا میپرسم:

آیا دوستم داری؟ و او همیشه جواب میدهد : « بله »

و وقتی که میپرسم چرا دوست داری؟

او میگوید:« چون مال من هستی!»

 

           

               نویسنده : زهره واحدی

 

+ شیدا (دختر بارانی)
شنبه ششم اسفند 1384
مناجات...

 

« مناجات»

 

 

خدایا!

من درکلبه ی فقیرانه ی خود

چیزی را دارم

 که تو در عرش کبریایی خود نداری

من چون تویی دارم

 و تو چون خود نداری...!

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

لیلا جون ( خواهر عزیزم ) پرسیده بود که میدونی این مناجات از کیه؟

بله عزیزم...میدونم...این مناجات ازامام زین العابدین(ع)هستش!

+ شیدا (دختر بارانی)
شنبه بیست و نهم بهمن 1384
عجایب هفت گانه...

 

« عجایب هفت گانه »

 

 

از یک گروه دانش آموزان خواستند اسامی« عجایب هفت گانه » را بنویسند.

علی رغم اختلاف نظرها اکثرا این ها را جزو عجایب هفت گانه نام بردند:

1- اهرام مصر

2- تاج محل

3- دره بزرگ(به نام کانیون در آمریکا)

4-کانال پاناما

5- ساختمان امپایر استیت

6- کلیسای پطرس چین

 

آموزگار هنگام جمع کردن نوشته های دانش آموزان متوجه شد که یکی از آنها هنوز کارش را تمام نکرده است.

از دخترک پرسید که آیا مشکلی دارد. دختر جواب داد:« بله کمی مشکل دارم...چون تعداد شگفتی ها خیلی زیاد است و نمیدانم کدام را بنویسم.»

آموزگار گفت:« آنهایی را که نوشته ای نام ببر شاید ما هم بتوانیم کمک کنیم.»

دخترک با تردید چنین خواند:

به نظر من « عجایب هفت گانه » دنیا عبارتند از:

1- دیدن

2- شنیدن

3- لمس کردن(نوازش کردن)

4- چشیدن

5- احساس کردن

6- خندیدن

7- دوست داشتنن

 

اتاق در چنان سکوتی فرو رفت که حتی صدای زمین افتادن سنجاق شنیده میشد.

_____________________________

 

آن چیزهایی که به نظرمان ساده و معمولی میرسند ...آنها را که نادیده و دست کم میگیریم حقیقتا شگفت انگیزند!

با ملایمت به یادمان می آورند که با ارزشترین چیزهای زندگی ساخته ی دست انسان نیستند و نمیتوان آنها را خرید.

آن قدر خود را مشغول نکنید که بی توجه از کنارشان بگذرید...!!!

 

              نویسنده : زهره واحدی

 

 

+ شیدا (دختر بارانی)